تبليغاتX
چه آسان مي توان از يادها رفت...!

چه آسان مي توان از يادها رفت...!

بي تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد!

بی انظباط...

 

سلام به همگی دوستای گل گلاب

خوب بیدید؟؟؟؟ خوش بیدید؟؟؟؟

منم خوب بیدم

خیلی اتفاقای نافرم و غیر طبیعی یا شاید طبیعی واسم میوفته دلم داشت میترکید گفتم بیام اینجا

یکم بحرفم آخه کسی که حرف منو گوش نمیده (چون خیلی میحرفم)

خب اومدم تا از اتفاقای دیروز بگم:

خب جونم واستون بگه روز دوشنبه بود همگی تو کلاس نشسته بودیم و داشتیم درباره امتحان

 برنامه سازی روز چارشنبه با هم میحرفیدیم. همه میگفتن درس سنگین هستش و یه روز

واسه تموم کردنش کمه!!!

نتیجه این بحث و گفتگو این شد که سه شنبه اکثریت (که شامل بچه های تنبل و خلاف کلاس هستش) مدرسه نرن. سرتونو درد نیارم سه شنبه اومد و ۱۳نفر غایب کردیم

۵نفر از کسایی که غایب بودیم رفتیم کتابخونه تا بدرسیم از شانس گند من کتابخونه بسته بود

مجبور شدیم هرکس بره خونه و درس بخونه. منو دوستم اومدیم خونه ما (( مامانم گفت از

مدرسه زنگیدن به خونه پرسیدن چرا این همه دانش آموز غایب کردن مامان منم ساده

همه چیزو توضیح داد حالا کی میخواد چارشنبه جواب مدیرو بده)) ما تا ساعت ۴

 درس خوندیم از ساعت ۴ تا ۶ صبح خونه دوستم اینا بودیم اونجا درس خوندیم

روز چارشنبه یعنی امروز فرا رسید...

۱۳ نفر رفتیم دفتر و مدیر و معاون محترم از همه چیز خبر داشتن!!!

و بچه ها همه فهمیدن که مادر مهربون من همه چیز رو لو داده!

مدیر هم به دبیرمون همه چیز رو گفت! اونم تو امتحان سخت ترین سوالارو داد!

من که هر ۳تا برنامم درست بود اما فقط یکی رو قبول کرد! 

و در آخر همه کسایی که غایب کردن افتادن!

نتیجه اخلاقی: وقتی که میدونیم میوفتیم دیگه چرا غایب کنیم؟؟

مامانم اومد مدرسه بهش گفتن دختر شما بی انظباط ترین داش آموز مدرسه هستش و

هرجا که کار خلاف باشه دختر شما حضور داره و ۳تا از گندترین نمره هامو به مامانم نشون دادن

خب مامان منم که زود باور حالا تا آخر این ماه من بدبختم

ولی امروز همه زده بود به سرشون و مضخرف میگفتن کلی خندیدیم (سرخوشیم)

اگه آدم جوری که دوست داره زندگی کنه زندگی و دنیا واسش خیلی قشنگ میشه

دو چیز بگم؟؟ :

۱:سعی کنید توی زندگی اون چیزی که دوس دارید از دست ندید چون یک عمر باید حسرت بخورید و

خودتون عذاب بکشید که چرا واسه نگهداشتنش زحمت نکشیدمو از این حرفا...

دنیا دو روزه ارزش نداری بد باشی و دل بشکنی!

۲:به نظر من معرفت مهمترین و بهترین صفت یه آدم هستش و اگه کسی بی معرفت باشه اصلا

آدم نیست! شمارو نمیدونم اما خودم فقط معرفتم واسه دوست صمیمی(دختر) میذارم چون هیچوقت

 یه پسر ارزش نداره که بخوام نسبت بهش مرام و معرفت داشته باشم این حرف رو از سر لج

نمیگم این تجربه خودمو دیگران هستش که بهم ثابت کرده. پسرا هم فقط باید واسه همجنس

خودشون با معرفت باشن.

این دوتا نکته بودن نه نصیحت توی دلم بود! مرسی که به حرفام گوش دادید

ببشید که سرتونو درد آوردم

بای تا های...

راستی من عاشق گاوم

 


 

نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت


عسک...(عکس)

ax


 

نوشته شده توسط عسل در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 2:43 موضوع | لینک ثابت


آجی گلم...

سلام سلام سلام

حالتون خووووفه؟

بله

لبا خندونه؟

بله

دلا مهربون؟ بله!

یادش بخیر مهد کودکم چه چیز توپی بود

البته من که نرفتم خواخورم (خواهرم) میرفت

الان کلاس اول دبستانِ، وای یه بچه کوچیک توی خونه بزرگترین فاجعه ست

من عاشق بچه هام اما بچه آدم فروش حالمو بهم میزنه

نمیدونید که این آجی من چه جونوریه

هر کاری میکنم به بابام میگه bbc

کچلم کرده

از بس که پاچه خواره

من هیچ وقت اینجوری نبودم

صبح تا شب دوره بابامو مامانم میگرده میبوستشون، قربون صدقه شون میره....

ولی منه بدبخت فقط سالی یه بار یا دو بار مامان و بابامو میبوسم اونم یا عیده نوروزه یا

روزه مادرو پدر!

اصلا ازین لوس بازیا خوشم نمیادBegging

الان که دارم اینارو مینویسم پشت سرم وایساده مثه منگولا داره با عروسکاش میحرفه

آخی الهی براش بمیرم

خیلی دوسش دارم

نمیدونید چه زبونی داره؟!!!!

دیشب مهمون داشتیم رو تخت آجیم خوابید اونم مجبور شد بیاد پیش من بخوابه

میدنید بهم چی میگه؟

میگه خواهر با اینکه ازت خوشم نمیاد ولی امشب مجبورم تحملت کنم!!!!!

شاخ درآوردم به خدا

وقتی اینو گفت 20دقیقه تو بغلم فشارش دادم

دختره پرو!

خیلی شیرینه

وای این مضخرفا چیه میگم؟

من یه چیز دیگه میخواستم بنویسمااا

چی بود؟

وای یادم رفت!!

؟

؟

؟

؟

؟

یادم نمیاد

بیخیال

ببشید سرتون رو دردیدم یعنی درد آوردم

ممنون که میاین به این وبلاگ مضخرف و دستو پا شکسته می سرید

راستییییییییییییییییییییییی

عیدتونم میارک

بای تا های...For You


 

نوشته شده توسط عسل در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 19:21 موضوع | لینک ثابت


ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي تو بمان با دگران واي به حال دگران....

 

سلام به همه دوستای گلم

 

امروز حسش اومد آپ کنم یه کم آپم با قلیا میفرقه

 

خوشحال میشم اگه وقت بذاریدو بخونید

 


آه...


آه...


او چرا اين را نمي داند که در اينجا من دلم تنگ است آخر؟


اي داد بر من....


داد...


من نمي دانم چرا طاووس من اين را نمي داند؟


که من بيچاره هم در سينه دل دارم


که دلِ من هم دلست آخر؟


سنگ و آهن نيست


او چرا اين قدر از من غافل است آخر؟


فاصله گرفتن از ادم هايي که دوستشان داريم بي فايده است...

زمان به زودي نشان خواهد داد جانشيني براي انها نيست غريب است دوست داشتن.

 وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ....

ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛

به بازيش ميگيريم. هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر .

تقصير از ما نيست... ؛


روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي کرد. خدا گفت : ” چيزي از من بخواهيد. هر چه که باشد،

شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.”


و هر که آمد چيزي خواست. يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه اي

بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.


در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت :” من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.

 نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ، نه آسمان ونه دريا. تنها کمي از خودت،

تنها کمي از خودت را به من بده.”


و خدا کمي نور به او داد.


نام او کرم شب تاب شد.


خدا گفت :” آن که نوري با خود دارد، بزرگ است، حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان

خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي شوي.”


و رو به ديگران گفت :” کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک ، بهترين را خواست. زيرا که از خدا

 جز خدا نبايد خواست.”


هزاران سال است که او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ کرم

 شب تاب روشن است و کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي

 کوچک بخشيده است.


یه سری داستان هم توی ادامه مطلب گذاشتم

 

حمتا بخونیداااااا

 

خوشمله

 

نمیدونم منبعش کجا بود وگرنه مینوشتم

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 ساعت 21:26 موضوع | لینک ثابت


امتحان سخت افزار...

 

سلووووووم علیکم

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

خب خدارو شکر

امروز امتحان سخت افزار دادم خفن(این تقلب عجب چیزه خوبیه هااا)

کاش دیروز به جای این همه درس خوندن دوتا برگ تقلب تپل مینوشتم

ولی خب تا دوستام هستن هیچ غمی نیس حالا واستون میتعریفم:

دبیرمون اومد تو کلاس(با صدای مضخرفه اون کفش تق تقیش(مجردهااا))

گفت: یه ربع بخونید بعد امتحان

حالا کی میخونه؟ همه دارن توی این ورقه های کوچیک تقلب مینویسن منم نامردی نکردم

۴تابرگ نوشتم خفن

خلاصه امتحان شروع شد دبیر چند دور قدم زد از اونجایی که پیره رفت نشست

ما هم تقلب استاد کردیم

منم بیجنبه فرت خندم میگیره نزدیک بود کل کلاسو بدبخت کنم ولی خدا رحم کرد

البته اینم بگم من بیشتر مینوشتم بعد یه دور چک میکردم که درست هست یا نه

خلاصه با هزار جور ترس و استرس و وحشت امتحان رو دادیم

( کلی ترسیدیم چون این دبیره اگه میگرفت تا آخر سال تحصیلی نه تا آخر عمر بدبخت بودیم)

به خیر گذشت ولی...

از قدیم گفتن یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک آخرش که به هم میرسیم؟!

چی گفتم؟

بیخیال

این از ماجرای امروز

راستی یه چیز باحال: ما ۵شنبه توی کلاس همه داشتیم می حرفیدیم بعد دبیرمون گفت چی شده

خانما؟ بین علما اختلاف افتاده؟؟ 

شاید واسه شما باحال نباشه ولی من از ۵شنبه تا الان همش یادم میاد یه ربع واسه همین میخندم

منگولما!!!!

خب دیگه برم

امروز فقط حرف زدم چه جالب!

امیدوارم همگی موفق و موئد باشید

بای تا های...


 

نوشته شده توسط عسل در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت


سخت افزار...

 

سلام به همگی

خوبین؟ منم خوبم

وای تب مالت گرفتم یعنی تب سخت افزار گرفتم فردا امتحان سخت افراز دارم 100صفحه

چه جوری بخونم؟؟

تو این 100صفحه حتی یه عکس هم نیست چه جوری همه اینارو حفظ کنم؟؟

مخم هنگولیده

اوه اوه دبیرمون شدیدا یک گند اخلاق واقعیِ!

اگه نخونم منو از مدرسه پرت میکنه بیرون

دو هفته پیش رفته بودیم مسافرت نتونستم بخونم منو از کلاس انداخت بیرون(البته بیشتر

 واسه این انداخت بیرون که نیشم همش بازه)

اگه این هفته نخونم همه باید واسه من فاتحه بخونن

وای اینقدر اعصابم خردِ که دوست دارم این کامپیوترو بترکونم

کی این سال آخرم تموم میشه؟

البته فقط درس زوری نیست توی زندگی

برای من خیلی وقتا خود زندگی زوریه اصلا حوصله ندارم زندگی کنم

خداااااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن

ولی من عاشق مدرسم

وای خیلی حال میده تو مدرسه میگیم میخندیم

دلقک بازی میکنیم Clown

میجنگیمGun Touting

 همدیگرو میزنیم

میرقصیم

 فرار میکنیم

بعضی وقتا با هم گریه میکنیم دردو دل میکنیم ....  

ولی این دبیرا خستمون کردن همش امتحان امتحان امتحان.....

اه اه

ولی خب از تو خونه موندن بهتره مگه نه؟

بیخیال


این شعرو تو دفترم نوشته بودم فک کنم قبلا تو وبلاگم نوشته بودم اما خیلی دوستش دارم

 گفتم یه بار دیگه بنویسم:


یار مارا از جدایی غم نبود            در غمش مجنون و عاشق کم نبود


بر سر پیمان خود محکم نبود        سهمِ من از عشق جز ماتم نبود


با منه دیوانه پیمان ساده بست       ساده هم آن عهدو پیمان را شکست


بی خبر پیمان یاری را گسست      این خبر ناگه پشتم را شکست


آن کبوتر عاقبت از بند رست        رفت و با دلدار دیگر عهد بست!


از غمش با دودو دم همدم شدم      بعد نوش غصه او من شدم


مست و مخمور وخراب،ازغم شدم    ذره ذره آب گشتم کم شدم


آخر آتش زد دل دیوانه را                 سوخت بی پروا، پرِ پروانه را


عشق من! ازمن گذشتی؟خوش گذر    بعد این حتی تو اسمم را نبر


عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟      عشق دیرین گسسته تارو پود


گرچه آب رفته باز آید به رود             ماهی بیچاره اما مرده بود...!!!

بای تا های...


 


 

نوشته شده توسط عسل در جمعه بیست و نهم آبان 1388 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت